این داستان واقعی است
این داستان را نه به خواست خود، بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم مینویسم. نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دیموآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافتهام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشتهام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکردهام.
یکی از شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح میدهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایینتری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد.. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درسهای پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش میکرد، حسّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان میداد. امّا او با پشتکار گامهای موسیقی را مرور میکرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره میکرد.
در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره میگفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو میزنم." امّا امیدی نمیرفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور میدیدم و در همین حدّ میشناختم؛ میدیدم که با اتومبیل قدیمیاش او را دم خانهء من پیاده میکند و سپس میآید و او را میبرد.. همیشه دستی تکان میداد و لبخندی میزد امّا هرگز داخل نمیآمد.
یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمیآید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.
چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تکنوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم میتوانم در این تکنوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تکنوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمیتوانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین میکنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تکنوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.
نمیدانم چرا به او اجازه دادم در این تکنوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که میگفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.
برنامههای تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"
رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو مینواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پردههای پیانو میرقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت میطلبد در نهایت شکوه اجرا میشد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوجگیری نهایی را به انتهی رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کفزدنهای ممتدّ خود او را تشویق کردند.
سخت متأثّر و با چشمی اشکریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که میگفت، "میدانید خانم آنور، یادتان میآید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمیتوانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او میتوانست بشنود که من پیانو مینوازم. میخواستم برنامهای استثنایی باشد."
چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیدهای نبود که پردهای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبتهای کودکان ببرند؛ دیدم که چشمهای آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگیام پربارتر شده است.
خیر، هرگز نابغه نبودهام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.
رابی در آوریل 1995 در بمبگذاری بیرحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 1:2  توسط پرستو اختری
|
وقتی توفان کاترینا به نیواورلئان رسید و سدها شکست، مردم آمریکا آن آمریکای دیگر را کشف کردند. آمریکایی که هالیوود درباره اش فیلمی نمی سازد و به تمییزی بورلی هیلز نیست. مردم دیدند که آدمهایی که مامور حفظ نظم و قانون هستند، خودشان در حال بار زدن اجناس فروشگاهها هستند. پلیس نمی توانست جلوی غارت را بگیرد چون کم نبودند ماموران پلیسی که به غارت مشغول بودند. واقعیت آمریکا ربطی به تصویری که از خودش داشت نداشت. یادم است همکار تگزاسیم بعد از دیدن مردمی که روی سقف خانه هایشان گیر افتاده بودند گفت:
We look like developing world!
کشف جالبی بود.
حالا یک زلزله نه ریشتری ژاپن را لرزانده است. شدت و قدرت زلزله آنقدر زیاد بوده که باعث شده است سرعت گردش زمین به دور خودش تغییر کند و سونامی آن تا آنور اقیانوس آرام و ساحل کالیفرنیا برود. راکتورهای اتمی فوکوشیما می توانند چرنوبیل و هیروشیمای دیگری خلق کنند. و مردم ژاپن در حال …، در حال زندگی کردن هستند. گزارشگر رادیوی ان پی آر با زن میانسالی صحبت کرد که با آرامش در حال جدا کردن کاغذ و پلاستیک در میان زباله های پناهگاهش بود تا برای بازیافت بفرستند. معلمی به خبرنگار گفت که عمری به تدریس در شهر مشغول بوده است و حالا نگران دانش آموزان سابقش هست که در میان گمشدگان هستند. دنیا در حال تحسین آرامش و متانت مردم ژاپن است. و همه دارند می پرسند چرا ژاپنی ها مغازه ها را غارت نمی کنند؟
جک کافتری در وبلاگش این سوال را پرسیده است. و جوابها جالب هستند!
کرگ از آرکانزاس، ناتاشا از ونکوور، کن از نیوجرسی و بیز از پنسلوانیا و خیلی های دیگر فقط یک جواب دارند: حس غرور ملی و شرافت فردی. خوب است ملتی بتواند به مردم جهان نشان دهد که چیزهایی دارد که در هیچ زلزله ای نمی لرزند حتی اگر زلزله، نه ریشتر باشد.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 14:28  توسط پرستو اختری
|
آموخته ام که :
با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه
رختخواب خريد ولي خواب نه
ساعت خريد ولي زمان نه
مقام خريدولي احترام نه
کتاب خريد ولي دانش نه
دارو خريد ولي سلامتي نه
و بالاخره
مي توان قلب خريد ولي عشق را نه.
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
چارلی چاپلین
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 14:24  توسط پرستو اختری
|
موش از شكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست.
مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .
موش لبهايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد ! اما همين كه بسته را باز كردند از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد...
صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود ...
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هر كس كه مي رسيد مي گفت : " توي مزرعه يك تله موش آورده اند ...صاحب مزرعه تله موش خريده است ..."
مرغ با شنيدن اين خبر بالهايش را تكان داد و گفت : " آقا موشه برايت متاسفم. از اين به بعد بايد خيلي مواظب خودت باشي. به هر حال من كه ربطي به تله موش ندارم و تله موش هم ربطي به من ندارد !"
گوسفند وقتي خبر تله موش را شنيد با صداي بلند گفت : " آقا موشه من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله موش نيفتي چون خودت مي داني كه من ربطي به تله موش ندارم و تله موش هم ربطي به من ندارد !"
گاو هم با شنيدن اين خبر خميازه اي كشيد و گفت : " تا حالا شنيده ايد گاوي در تله موش بيفتد؟" و خنده كنان چريد ........
موش نااميد از همه جا به لانه اش برگشت تا فكري براي دلواپسي خود كند .
نيمه هاي شب زن صاحب خانه با صداي بر هم خوردن دندانه هاي تله موش از خواب پريد و با فكر اينكه موش موذي در تله افتاده خودش را به آستانه ي در رساند ولي در تاريكي نديد كه ماري در تله افتاده است و ماز پاي زن را نيش زد .....
مرد مزرعه دار با صداي فرياد زن از خواب پريد و زن را مه از درد به خود ميپيچيد به بيمارستان برد .
بعد از چند روز زن كه هنوز حال خوشي نداشت به خانه برگشت. زن همسايه به مزرعه دار گفت كه براي بيمار چيزي بهتر از استراحت و خوردن سوپ مرغ نيست و ساعتي بعد............................بوي سوپ مرغ در فضاي خانه پيچيد.
چند روزي گذشت . بستگان مزرعه دار براي عيادت زن به خانه ي آنها آمدند و مرد ناچار شد براي تهيه غذا گوسفند را سر ببرد..............
بعد از چند هفته روزي در ميان اندوه خانواده زن از دنيا رفت . مردم روستا براي مراسم خاكسپاري در خانه ي مزرعه دار جمع شدند و پس از انجام مراسم براي تهيه ي خوراك عزا مزرعه دار گاو را قرباني كرد ................
حالا موش به تنهايي در مزرعه زندگي ميكند و به حيوانات زبان بسته اي كه فكر مي كردند كاري به كار تله موش ندارند ميانديشد.
نتيجه اخلاقي: اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمد و ربطي به تو ندارد بيشتر فكر كن ! شايد خيلي هم بي ربط نباشد !
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 10:26  توسط پرستو اختری
|
زندگی هنر بافتن پارچه ی زیباییست
زندگی دوختن شادیهاست
و به تن کردن پیراهن گلدار امید
و برون آمدن از خانه ی آن کوچه ی بن بست زمستانی در صبح بهار
روح سرسبزی را باید در خویش دمید ...
پیام نوروز این است:
دوست داشته باشید و شاد زندگی کنید
زمان همیشه از آن شما نیست ...!
( با تشکر از همه ی شما عزیزان که پیام تبریک نوروز گذاشته بودین براتون آرزوی سالی پر از سعادت و تندرستی دارم.)
+
نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 1:2  توسط پرستو اختری
|
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند
که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس
پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل
میافتد در آب میاندازد.
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم میخواهد بدانم چه میکنی؟
- این صدفها را
در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل
دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
-
دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود
دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین
یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد."
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 12:6  توسط پرستو اختری
|
آنجا که درخت بيد به آب مي رسد، يک بچه قورباغه و يک کرم همديگر را دیدند.
آن ها توي چشم هاي ريز هم نگاه کردند
...و عاشق هم شدند
کرم، رنگين کمان زيباي بچه قورباغه شد،
و بچه قورباغه، مرواريد سياه و درخشان کرم
بچه قورباغه گفت: من عاشق سرتا پاي تو هستم
کرم گفت: من هم عاشق سرتا پاي تو هستم.قول بده که هيچ وقت تغيير نمي کنی
بچه قورباغه گفت : قول مي دهم
ولي بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغيير کرد
درست مثل هوا که تغيير مي کند
دفعه ي بعد که آنها همديگر را ديدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت: تو زير قولت زدي
بچه قورباغه التماس کرد: من را ببخش دست خودم نبود...من اين پا ها را نمي خواهم
...من فقط رنگين کمان زيباي خودم را مي خواهم
کرم گفت: من هم مرواريد سياه و درخشان خودم را مي خواهم
قول بده که ديگر تغيير نميکني
بچه قورباغه گفت قول مي دهم
ولي مثل عوض شدن فصل ها،
دفعه ي بعد که آن ها همديگر را ديدند،
بچه قورباغه هم تغيير کرده بود. دو تا دست درآورده بود
کرم گريه کرد : اين دفعه ي دوم است که زير قولت زدي
بچه قورباغه التماس کرد: من را ببخش. دست خودم نبود. من اين دست ها را نمي خواهم
من فقط رنگين کمان زيباي خودم را مي خواهم
کرم گفت: و من هم مرواريد سياه و درخشان خودم را
اين دفعه ي آخر است که مي بخشمت
ولي بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغيير کرد
درست مثل دنيا که تغيير مي کند
دفعه ي بعد که آن ها همديگر را ديدند،
او دم نداشت
کرم گفت: تو سه بار زير قولت زدي و حالا هم دل من را شکستي
بچه قورباغه گفت: ولي تو رنگين کمان زيباي من هستي
کرم جواب دا :آره، ولي تو ديگر مرواريد سياه ودرخشان من نيستي. خداحافظ
کرم از شاخه ي بيد بالا رفت و آنقدر به حال خودش گريه کرد تا خوابش برد
يک شب گرم و مهتابي،
کرم از خواب بيدار شد
آسمان عوض شده بود،
درخت ها عوض شده بودند
همه چيز عوض شده بود
اما علاقه ي او به بچه قورباغه تغيير نکرده بود.با اين که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصميم گرفت ببخشدش
بال هايش را خشک کرد
بال بال زد و پايين رفت تا بچه قورباغه را پيدا کند
آنجا که درخت بيد به آب مي رسد،
يک قورباغه روي يک برگ گل سوسن نشسته بود
پروانه گفت: بخشيد شما مرواريدٍ
ولي قبل ازينکه بتواند بگويد :...سياه و درخشانم را نديديد؟
قورباغه جهيد بالا و او را بلعيد ،
و درسته قورتش داد
و حالا قورباغه آنجا منتظر است
...با شيفتگي به رنگين کمان زيبايش فکر مي کند
...نمي داند که کجا رفته
جي آنه ويليس
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 2:5  توسط پرستو اختری
|
1 – جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟
الف ) 116 سال
ب ) 99 سال
ج ) 100 سال
د ) 150 سال
2 – کلاه های پاناما در چه کشوری تولید می شوند؟
الف ) برزیل
ب ) شیلی
ج ) پاناما
د ) اکوادور
3- روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن می گیرند؟
الف ) ژانویه
ب ) سپتامبر
ج ) اکتبر
د ) نوامبر
4 – اسم شاه جرج ششم چه بود؟
الف ) چالرز
ب ) جرج
ج ) آلبرت
د ) مانوئل
5 – نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده است؟
الف ) قناری
ب ) کانگرو
ج ) توله سگ
د ) موش
خوشحال هستيد؟
به جواب ها نگاهي بيندازيد:
1 – جنگ صد ساله در واقع 116 سال طول کشید. ( از سال 1337 تا سال 1453 )
2 – کلاه پاناما در اکوادور تولید می شود.
3 – انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته می شود.
4 – اسم شاه جرج ، آلبرت بوده که بعد از رسیدن به مقام پادشاهی به جرج تغییر نام داده است.
5 – اسم لاتین توله سگ ، Insularia Canaria است که یعنی جزایر توله سگ.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 18:8  توسط پرستو اختری
|
ای انسان،
خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک میشود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده میشود
و بقدر ایمان تو کارگشا میشود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود
و به قدر دل امیدواران گرم میشود
یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسرماندگان را همسر میشود
عقیمان را فرزند میشود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید
از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها
نامردمی ها!
چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند
مگر از زندگی چه میخواهید
که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود
که به نفرت پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود
که به خلاف پناه میبرید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!
از سخنان ملاصدرای شیرازی
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 18:0  توسط پرستو اختری
|
بی تو! نه کار این جهان لنگ شده
نه بین زمین و آسمان جنگ شده
نه نان شده قحط نه دریا شده خشک
اما دل من برای تو تنگ شده ...
+
نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 17:40  توسط پرستو اختری
|